صعود گروه کوهنوردی وتوس به قله کلاغ لانه همدان (۲۸ و ۲۹ آذر ماه ۱۳۸۷)
گزارش اول به روایت : محمد زینلی پور
آخرین پنجشنبه پاییز سال هم از راه رسید، امروز که ۲۸ آذر ماه هست قراره بچه ها جمع بشن تا آخرین برنامه دو روزه پاییزه امسال رو هم به امید خدا بریم. محل تجمع مثل همیشه میدان مطهری تعیین شده اما تفاوت این برنامه با برنامه های قبل در اینه که امروز ۵ نفر از بچه های کوهنورد تهران که ۳ تاشون از اعضای گروه بهمن هم هستند قراره در محل حرکت بهمون ملحق بشن ...
اول از همه بچه های گروه بهمن تهران با بدرقه احمد نظری به محل قرار رسیدن و بعد به مرور بچه های قم که دچار تاخیر شده بودند به تیم ملحق شدن.
حرکت از قم ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه ثبت شد و به سمت همدان راه افتادیم. توی راه بچه ها بیشتر با هم آشنا شدن، البته بیشتر اعضا از قبل با هم دوست بودن و یا در برنامه های گذشته همدیگر رو دیده بودن. مدتی بعد دستور صرف نهار در مینی بوس توسط سرپست برنامه داده شد !
۱۷:۳۰ دقیقه به شهر همدان رسیدیم و نزدیک گنجنامه آقای رحیمی تبار از همنوردان و پیشکسوتان عزیزمون به عنوان میزبان به استقبال گروه آمدند و با سوغاتی خوشمزه شهر دل همه رو شاد کردند !
گنجنامه پایان سفر جاده و آغاز مسیر پاکوب. سرما به ۱۰ تا ۱۵ درجه زیر صفر میرسید. بچه ها لباساشون رو عوض کردند و بعد از جلسه معارفه تیم با جلوداری خانم ارژنگ و عقب داری آقای محمدبیگی و سرپرستی مهدی مصطفی لو، ارنج خورد و در ساعت ۱۹:۱۵ دقیقه استارت حرکت زده شد.
ابتدای پاکوب از سمت راست میدان گنجنامه و آشیانه تله کابین آغاز میشه و در امتداد غرب در بین تپه ها بالا میره. پاکوبی سنگلاخی پر از صخره های گرانیتی خام که می تونه با یک بی احتیاطی باعث زمین خوردن توی هوای سرد بشه! با اینکه نور شهر و منطقه گنجنامه در محیط شب کوه ها رو روشن کرده بود اما باز هم نیاز روشن کردن هدلایت ها از همون ابتدای مسیر احساس میشد.
پناهگاه در واقع در بالای دره ای که رودخانه گنجنامه رو شکل میده واقع شده و باید برای رسیدن به اون از کوه های غربی دره، جهت حرکت را رو به بالا بکشی. کمی بالاتر اولین آثار برف های یخ زده روی زمین به گروه نوید سر خوردن های آینده توی مسیر رو میداد. هوا کاملا صافه و هیچ لکه ابری دیده نمیشد، خوشبختانه هنوز از اون باد های وحشتناک منطقه خبری نبود و هر از گاهی نسیمی سرد به ندرت احساس میشد.
کم کم مشاهده سو سوی چراغ های پناهگاه از بالای دره تخمین زمان رسیدن رو آسون می کرد. پشت سرمون هم نمای شهر همدان جلوه ای خاص به برنامه بخشیده بود.
سرعت حرکت جلودار بسیار مناسب بود و سرپرست هم سعی می کرد بهترین پاکوب ها رو برای سریع رسیدن به هدف پیدا کنه. پاکوب ها در واقع در نور روز به وضوح نمایانند، اما چون حرکت ما در شب و از طرفی باران های زیاد همیشه در حال شستن کوه، در بعضی مواقع مجبور به حرکت از مسیر های خارج پاکوب میشدیم.
بالاخره در ساعت ۲۰:۴۵ دقیقه مشاهده سالن و میز و صندلی های پناهگاه که انتظار ما رو میشکن، خستگی یک و نیم ساعته راه رو به یک باره از تن ها به در کرد. پس از استقرار به علت گرسنگی زیاد در همون ابتدا بیشتر بچه ها مشغول گرم کردن و صرف غذا شدن ...
مجموعه پناهگاه های "میدان میشان" شامل ۲ مجموعه پناهگاه که مجموعه شماره ۱ جلوتر (جایی که ما در آن مستقر شدیم) و خود متشکل از ساختمان اصلی سالن و خوابگاه و ساختمان های هلال احمر، پایگاه بسیج، مسجد و سرویس بهداشتی. و مجموعه شماره ۲ که بالاتر و در فاصله تقریبی ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ متری مجموعه ۱ واقع شده که اون خود دارای یک ساختمان اصلی و یک ساختمان سرویس بهداشتی میشه. البته از گفته های بسیار میشد به قدمت ساخت ساختمان ها به سال های قبل از انقلاب پی برد.
بعد از صرف شام حدود ساعت ۲۱:۴۵ دقیقه گروه برای استراحت به سالن خوابگاه پناهگاه رفت و خانم ها هم در اتاق ویژه بانوان مستقر شدن. نماز ها خوانده شد، کیسه خواب ها پهن شدند و کم کم اعضا به خواب عمیقی فرو رفتن.
من هم ساعت موبایلم رو به دستور سرپرست روی ۵:۱۵ دقیقه تنظیم کردم و سعی کردم توی کیسه خواب بخوابم اما نشد، اصلا اون شب خواب به چشمم نیومد، بر خلاف همیشه به خاطر هیجان نبود چون قبلا دوبار دیگه این برنامه رو اوموده بودم، سرما هم نه چون کلن آدم گرمایی هستم، نمی دونم ! از اون بی خوابی هایی که سالی یک بار به جون آدم میفته اومده بود سراغم ( به قول مورچه خوار : این اتوبوس جهانگردی سالی یکبار از این خیابون رد میشه اون هم باید الان و موقع استراحت پیش از صعود باشه
!!! )
به هر حال به هر سختی بود شب رو به سحر رسوندم و سرپرست رو هم از خواب بیدار کردم، اون هم مشغول بیدار کردن بچه ها شد، من زود کسیه خوابم رو جمع کردم و رفتم پایین توی سالن و دیدم دو نفر از همنوردانمون (آقای مدادی و احمد باقری) که قرار بود صبح جمعه به ما ملحق بشن از راه رسیدن و مشغول صرف صبحانه هستن اتفاقا آقای مولایی و همسرشون هم با اون ها از قم اومده بودند که بسیار ازدیدنشون خوشحال و سوپرایز شدیم.
یکی یکی بچه ها میومدن پایین و با دیدن همنوردانشون جو سلام و علیک و خوش و بش جالبی در سالن به وجود آمده بود. به دستور سرپرست کوله ها بسته شده بودند و وسایل اضافه نزد متصدی پناهگاه به امانت گزاشته شدند. با توجه با اینکه صبحانه به سرعت صرف شد اما باز هم گروه با تاخیر ۲۰ دقیقه ای و در ساعت ۶:۲۰ صبح استارت حرکت به سمت قله را زد. در زمان آغاز حرکت آقای رحیمی تبار هم که قرار بود امروز بیان بالا، خودشون رو به موقع به گروه رسوندن.
در همون ابتدای راه برف و یخ زیادی در مسیر به چشم می خورد که گاهی باعث کند شدن حرکت و سر خوردن افراد نیز می شد. کمی جلوتر در کنار پناهگاه میدان میشان ۲، سرپرست پیشنهاد پوشیدن یخ شکن را داد اما به خاطر پوشش ناقص برف و یخ و خاکی بودن مقداری از مسیر، هیچ کس میلی از خود نشان نداد.
آفتاب ضعیف پاییز، آهسته آهسته از پشت تپه های شهر بیرون می آمد و زمین را روشن می کرد. تیم با همون ارنج شب قبل به پیش می رفت ...
۷:۲۵ دقیقه تخت نادر نمایان شد. و عجیب تر و باورنکردنی تر برای گروه، نمای قله بود. زمزمه هایی مثل : ( ـ امکان پذیر نیست، ـ مگه میشه این قله باشه، ـ الوند الوند که میگفتن اینه ؟! ـ صد رحمت به کلکچال !! ) از گروه به گوش می رسید.
ولی برنامه عوض شده بود، الوند با همین کوتاهی دارای شیب تندی بود، از طرفی کلاغ لانه با توجه به شرایط تیم مناسب تر دیده میشد. با اینکه مسیر طولانی تر بود اما هم قله بلند تری داشت هم حیف بود آدم تا اونجا بره و از دیدن پناهگاه کلاغ لانه بی نصیب بمونه.
مسیر به سمت قله کلاغ لانه تغییر پیدا کرد، عده ای خوشحال و عده ای همچنان بهت زده از چیزی که اسمش الوند بود و بر خلاف تصورات اصلا هیچ شباهتی به دماوند و سبلان و قله های معروف کشور، حتی توچال نداشت. ولی عجیب که چرا از بچگی شنیده بودیم الوند بلندترین قله همدان !!!
بعد از تخت نادر در جهت امتداد جنوب، مسیری که ظاهرا در زمستان بسیار برف گیر و بهمن خیز می نمود با کابلی جهت حرکت، ایمن سازی شده بود و از ارتفاع بلند کابل از زمین میشد میزان تجمع برف در زمستان در اون قسمت را تقریبا حدود ۱ متر مقیاس زد.
یک باتوم جمع شده بود و گروه دست به کابل و با احتیاط بیشتری به پیش می رفت. میزان برف روی زمین خیلی بیشتر شده بود و گاهی پا توی برف های یخ زده گیر می کرد. آفتاب که دیگه کاملا بالا اومده بود حالا پشت الوند قایم شده بود و ما رو از نور گرمش محروم می کرد.
به پناهگاه رسیدیم، ساعت ۸:۴۰ دقیقه را نشان میداد. داخل شدیم اما با توجه به بسته بودن گتر حوصله هیچ کس نرسید که کفش ها رو در بیارن و همینطوری، جوری که کفشامون روی موکت قرار نگیره، نشستیم، بعضی ها هم مثل خود من ترجیح دادن فرصت چند دقیقه ای استراحت رو دراز بکشن، حین استراحت خوراکی ها بیرون آورده شدند و همه یه جورایی همدیگر رو بی نصیب نزاشتن ...
بعد از استراحت و ثبت چند تصویر یادگاری، در ساعت ۹:۰۵ دقیقه دستور حرکت به سمت قله کلاغ لانه داده شد. این قله در پشت پناهگاه و در امتداد جنوب واقع شده بود و به گفته یکی از بومیان بین ۳۶۰۰ تا ۳۷۰۰ متر ارتفاع داشت! باد سرد غربی بیشتر شده بود و از طرفی دیگر خورشید با گرماش رو نمایی می کرد و باعث می شد تا کمی سرمای محیط رو فراموش کنیم.
۳۵ دقیقه بعد در ساعت ۹:۴۰ دقیقه قله کلاغ لانه توسط تمام ۱۶ نفر از اعضای گروه با موفقیت فتح شد و افتخاری دیگر در سرمای ۲۰ درجه زیر صفر، کسب . به سرعت تصاویر یادگاری گرفته شد و بعد از شنیدن توضیحاتی از منطقه و مشاهده دشت تویسرکان و قلل قزل ارسلان و الوند و گوشه های دیگری از وطن عزیز، در ساعت ۱۰:۰۵ دقیقه دستور بازگشت داده شد.
در راه بازگشت برای تعجیل در حرکت هیچ استراحتی داده نشد و گروه پس از پیمایش یک ساعت و چهل دقیقه مسیر شیب برفی و یخی، در ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه به پناهگاه میدان میشان رسید. در راه آقای رحیمی تبار به خاطر رسیدن به ساعت قرار با خانواده از گروه خداحافظی کردند و به مسیر با سرعت بیشتری ادامه دادند.
در پناهگاه وسایل امانی تحویل گرفته شد و پس از استراحتی کوتاه و خواندن نماز به سمت گنجنامه حرکت کردیم. مسیر هایی که در شب پیموده بودیم به وضوح نمایان شده بودند و تصور حرکت دیشب را در ذهن ها میسر می کردند.
ساعت ۱۳ به گنج نامه رسیدیم و بعد از تعویض لباس، تعدادی از بچه ها رفتند تا کنار آبشار زیبای گنجنامه که حالا به مجموعه ای از قندیل های عظیم و جالب تبدیل شده بود و همچنین کتیبه های گنجنامه که گوشه ای از تاریخ متمدنانه و عادلانه نیاکان ما را در خود داشت، تصاویری به یادگار بگیرند.
بالاخره در ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه به سمت شهر و دیارمان به راه افتادیم. در راه نهاری که حالا حکم عصرانه داشت، با همان صفا و صمیمیت گذشته صرف شد و بعد از اون هم جلسه انتقادات و پیشنهادات و در آخر هم ساعت ۱۷:۴۵ دقیقه، قم ...
یکی یکی از هم خداحافظی کردیم، دوستان تهرانی رو هم به رسم ایرانی بوسیدیم، خدا را از بابت سلامتی و موفقیت در برنامه سپاس گفتیم و دعا کردیم عمر و سلامتی باشد تا باری دیگر در آینده ای نزدیک بتوانیم در کنار هم باشیم و در صفای یاران خاطره ای دگر رقم زنیم. پایان ...
( با سپاس فراوان از همنورد گرامی خانم ارژنگ بابت ثبت و نگاشت دقایق و وقایع )
نویسنده : محمد زینلی پور
***ـــ***ـــ***ـــ***ـــ***ـــ***ـــ***
گزارش دوم به روایت : خانم آرزو ( صید قزل آلا در مدرسه )
نویسنده : آرزو ( صید قزل آلا در مدرسه )
***ـــ***ـــ***ـــ***ـــ***ـــ***ـــ***
تصاویر برنامه :
دریافت تمامی تصاویر زیر در یک فایل فشرده : دانلود فایل زیپ (لینک غیر مستقیم)
[...] ry_KalaghLaneh-080.JPG 45 KB |
[...] ry_KalaghLaneh-013.jpg 61 KB |
[...] ry_KalaghLaneh-105.JPG 75 KB |
[...] ry_KalaghLaneh-086.JPG 58 KB |
[...] ry_KalaghLaneh-094.JPG 76 KB |
[...] ry_KalaghLaneh-099.JPG 61 KB |
[...] ry_KalaghLaneh-082.JPG 45 KB |
[...] ry_KalaghLaneh-028.jpg 59 KB |
[...] ry_KalaghLaneh-098.JPG 62 KB |
[...] ry_KalaghLaneh-096.JPG 66 KB |
[...] ry_KalaghLaneh-092.JPG 80 KB |
[...] ry_KalaghLaneh-044.jpg 50 KB |
[...] ry_KalaghLaneh-100.JPG 60 KB |
[...] ry_KalaghLaneh-059.jpg 62 KB |

