تبليغاتX
گالری تصویر گروه کوهنوردی وتوس - صعود گروه کوهنوردی وتوس به قله کلاغ لانه همدان ۲۹-۲۸/۹/۱۳۸۷

صعود گروه کوهنوردی وتوس به قله کلاغ لانه همدان (۲۸ و ۲۹ آذر ماه ۱۳۸۷)

گزارش اول به روایت :  محمد زینلی پور

آخرین پنجشنبه پاییز سال هم از راه رسید، امروز که ۲۸ آذر ماه هست قراره بچه ها جمع بشن تا آخرین برنامه دو روزه پاییزه امسال رو هم به امید خدا بریم. محل تجمع مثل همیشه میدان مطهری تعیین شده اما تفاوت این برنامه با برنامه های قبل در اینه که امروز ۵ نفر از بچه های کوهنورد تهران که ۳ تاشون از اعضای گروه بهمن هم هستند قراره در محل حرکت بهمون ملحق بشن ...

اول از همه بچه های گروه بهمن تهران با بدرقه احمد نظری به محل قرار رسیدن و بعد به مرور بچه های قم که دچار تاخیر شده بودند به تیم ملحق شدن.

حرکت از قم ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه ثبت شد و به سمت همدان راه افتادیم. توی راه بچه ها بیشتر با هم آشنا شدن، البته بیشتر اعضا از قبل با هم دوست بودن و یا در برنامه های گذشته همدیگر رو دیده بودن. مدتی بعد دستور صرف نهار در مینی بوس توسط سرپست برنامه داده شد !

۱۷:۳۰ دقیقه به شهر همدان رسیدیم و نزدیک گنجنامه آقای رحیمی تبار از همنوردان و پیشکسوتان عزیزمون به عنوان میزبان به استقبال گروه آمدند و با سوغاتی خوشمزه شهر دل همه رو شاد کردند !

گنجنامه پایان سفر جاده و آغاز مسیر پاکوب. سرما به ۱۰ تا ۱۵ درجه زیر صفر میرسید. بچه ها لباساشون رو عوض کردند و بعد از جلسه معارفه تیم با جلوداری خانم ارژنگ و عقب داری آقای محمدبیگی و سرپرستی مهدی مصطفی لو، ارنج خورد و در ساعت ۱۹:۱۵ دقیقه استارت حرکت زده شد.

ابتدای پاکوب از سمت راست میدان گنجنامه و آشیانه تله کابین آغاز میشه و در امتداد غرب در بین تپه ها بالا میره. پاکوبی سنگلاخی پر از صخره های گرانیتی خام که می تونه با یک بی احتیاطی باعث زمین خوردن توی هوای سرد بشه! با اینکه نور شهر و منطقه گنجنامه در محیط شب کوه ها رو روشن کرده بود اما باز هم نیاز روشن کردن هدلایت ها از همون ابتدای مسیر احساس میشد.

پناهگاه در واقع در بالای دره ای که رودخانه گنجنامه رو شکل میده واقع شده و باید برای رسیدن به اون از کوه های غربی دره، جهت حرکت را رو به بالا بکشی. کمی بالاتر اولین آثار برف های یخ زده روی زمین به گروه نوید سر خوردن های آینده توی مسیر رو میداد. هوا کاملا صافه و هیچ لکه ابری دیده نمیشد، خوشبختانه هنوز از اون باد های وحشتناک منطقه خبری نبود و هر از گاهی نسیمی سرد به ندرت احساس میشد.

کم کم مشاهده سو سوی چراغ های پناهگاه از بالای دره تخمین زمان رسیدن رو آسون می کرد. پشت سرمون هم نمای شهر همدان جلوه ای خاص به برنامه بخشیده بود.

سرعت حرکت جلودار بسیار مناسب بود و سرپرست هم سعی می کرد بهترین پاکوب ها رو برای سریع رسیدن به هدف پیدا کنه. پاکوب ها در واقع در نور روز به وضوح نمایانند، اما چون حرکت ما در شب و از طرفی باران های زیاد همیشه در حال شستن کوه، در بعضی مواقع مجبور به حرکت از مسیر های خارج پاکوب میشدیم.

بالاخره در ساعت ۲۰:۴۵ دقیقه مشاهده سالن و میز و صندلی های پناهگاه که انتظار ما رو میشکن، خستگی یک و نیم ساعته راه رو به یک باره از تن ها به در کرد. پس از استقرار به علت گرسنگی زیاد در همون ابتدا بیشتر بچه ها مشغول گرم کردن و صرف غذا شدن ...

مجموعه پناهگاه های "میدان میشان" شامل ۲ مجموعه پناهگاه که مجموعه شماره ۱ جلوتر (جایی که ما در آن مستقر شدیم) و خود متشکل از ساختمان اصلی سالن و خوابگاه و ساختمان های هلال احمر، پایگاه بسیج، مسجد و سرویس بهداشتی. و مجموعه شماره ۲ که بالاتر و در فاصله تقریبی ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ متری مجموعه ۱ واقع شده که اون خود دارای یک ساختمان اصلی و یک ساختمان سرویس بهداشتی میشه. البته از گفته های بسیار میشد به قدمت ساخت ساختمان ها به سال های قبل از انقلاب پی برد.

 بعد از صرف شام حدود ساعت ۲۱:۴۵ دقیقه گروه برای استراحت به سالن خوابگاه پناهگاه رفت و خانم ها هم در اتاق ویژه بانوان مستقر شدن. نماز ها خوانده شد، کیسه خواب ها پهن شدند و کم کم اعضا به خواب عمیقی فرو رفتن.

من هم ساعت موبایلم رو به دستور سرپرست روی ۵:۱۵ دقیقه تنظیم کردم و سعی کردم توی کیسه خواب بخوابم اما نشد، اصلا اون شب خواب به چشمم نیومد، بر خلاف همیشه به خاطر هیجان نبود چون قبلا دوبار دیگه این برنامه رو اوموده بودم، سرما هم نه چون کلن آدم گرمایی هستم، نمی دونم ! از اون بی خوابی هایی که سالی یک بار به جون آدم میفته اومده بود سراغم ( به قول مورچه خوار : این اتوبوس جهانگردی سالی یکبار از این خیابون رد میشه اون هم باید الان و موقع استراحت پیش از صعود باشه  !!! )

به هر حال به هر سختی بود شب رو به سحر رسوندم و سرپرست رو هم از خواب بیدار کردم، اون هم مشغول بیدار کردن بچه ها شد، من زود کسیه خوابم رو جمع کردم و رفتم پایین توی سالن و دیدم دو نفر از همنوردانمون (آقای مدادی و احمد باقری) که قرار بود صبح جمعه به ما ملحق بشن از راه رسیدن و مشغول صرف صبحانه هستن اتفاقا آقای مولایی و همسرشون هم با اون ها از قم اومده بودند که بسیار ازدیدنشون خوشحال و سوپرایز شدیم.

یکی یکی بچه ها میومدن پایین و با دیدن همنوردانشون جو سلام و علیک و خوش و بش جالبی در سالن به وجود آمده بود. به دستور سرپرست کوله ها بسته شده بودند و وسایل اضافه نزد متصدی پناهگاه به امانت گزاشته شدند. با توجه با اینکه صبحانه به سرعت صرف شد اما باز هم گروه با تاخیر ۲۰ دقیقه ای و در ساعت ۶:۲۰ صبح استارت حرکت به سمت قله را زد. در زمان آغاز حرکت آقای رحیمی تبار هم که قرار بود امروز بیان بالا، خودشون رو به موقع به گروه رسوندن.

در همون ابتدای راه برف و یخ زیادی در مسیر به چشم می خورد که گاهی باعث کند شدن حرکت و سر خوردن افراد نیز می شد. کمی جلوتر در کنار پناهگاه میدان میشان ۲، سرپرست پیشنهاد پوشیدن یخ شکن را داد اما به خاطر پوشش ناقص برف و یخ و خاکی بودن مقداری از مسیر، هیچ کس میلی از خود نشان نداد.

آفتاب ضعیف پاییز، آهسته آهسته از پشت تپه های شهر بیرون می آمد و زمین را روشن می کرد. تیم با همون ارنج شب قبل به پیش می رفت ...

۷:۲۵ دقیقه تخت نادر نمایان شد. و عجیب تر و باورنکردنی تر برای گروه، نمای قله بود. زمزمه هایی مثل : ( ـ امکان پذیر نیست، ـ مگه میشه این قله باشه، ـ الوند الوند که میگفتن اینه ؟! ـ صد رحمت به کلکچال !! ) از گروه به گوش می رسید.

ولی برنامه عوض شده بود، الوند با همین کوتاهی دارای شیب تندی بود، از طرفی کلاغ لانه با توجه به شرایط تیم مناسب تر دیده میشد. با اینکه مسیر طولانی تر بود اما هم قله بلند تری داشت هم حیف بود آدم تا اونجا بره و از دیدن پناهگاه  کلاغ لانه بی نصیب بمونه.

مسیر به سمت قله کلاغ لانه تغییر پیدا کرد، عده ای خوشحال و عده ای همچنان بهت زده از چیزی که اسمش الوند بود و بر خلاف تصورات اصلا هیچ شباهتی به دماوند و سبلان و قله های معروف کشور، حتی توچال نداشت. ولی عجیب که چرا از بچگی شنیده بودیم الوند بلندترین قله همدان !!!

بعد از تخت نادر در جهت امتداد جنوب، مسیری که ظاهرا در زمستان بسیار برف گیر و بهمن خیز می نمود با کابلی جهت حرکت، ایمن سازی شده بود و از ارتفاع بلند کابل از زمین میشد میزان تجمع برف در زمستان در اون قسمت را تقریبا حدود ۱ متر مقیاس زد.

یک باتوم جمع شده بود و گروه دست به کابل و با احتیاط بیشتری به پیش می رفت. میزان برف روی زمین خیلی بیشتر شده بود و گاهی پا توی برف های یخ زده گیر می کرد. آفتاب  که دیگه کاملا بالا اومده بود حالا پشت الوند قایم شده بود و ما رو از نور گرمش محروم می کرد.

به پناهگاه رسیدیم، ساعت ۸:۴۰ دقیقه را نشان میداد. داخل شدیم اما با توجه به بسته بودن گتر حوصله هیچ کس نرسید که کفش ها رو در بیارن و همینطوری، جوری که کفشامون روی موکت قرار نگیره، نشستیم، بعضی ها هم مثل خود من ترجیح دادن فرصت چند دقیقه ای استراحت رو دراز بکشن، حین استراحت خوراکی ها بیرون آورده شدند و همه یه جورایی همدیگر رو بی نصیب نزاشتن ...

 بعد از استراحت و ثبت چند تصویر یادگاری، در ساعت ۹:۰۵ دقیقه دستور حرکت به سمت قله کلاغ لانه داده شد. این قله در پشت پناهگاه و در امتداد جنوب واقع شده بود و به گفته یکی از بومیان بین ۳۶۰۰ تا ۳۷۰۰ متر ارتفاع داشت! باد سرد غربی بیشتر شده بود و از طرفی دیگر خورشید با گرماش رو نمایی می کرد و باعث می شد تا کمی سرمای محیط رو فراموش کنیم.

۳۵ دقیقه بعد در ساعت ۹:۴۰ دقیقه قله کلاغ لانه توسط تمام ۱۶ نفر از اعضای گروه با موفقیت فتح شد و افتخاری دیگر در سرمای ۲۰ درجه زیر صفر، کسب . به سرعت تصاویر یادگاری گرفته شد و بعد از شنیدن توضیحاتی از منطقه و مشاهده دشت تویسرکان و قلل قزل ارسلان و الوند و گوشه های دیگری از وطن عزیز، در ساعت ۱۰:۰۵ دقیقه دستور بازگشت داده شد.

در راه بازگشت برای تعجیل در حرکت هیچ استراحتی داده نشد و گروه پس از پیمایش یک ساعت و چهل دقیقه مسیر شیب برفی و یخی، در ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه به پناهگاه میدان میشان رسید. در راه آقای رحیمی تبار به خاطر رسیدن به ساعت قرار با خانواده از گروه خداحافظی کردند و به مسیر با سرعت بیشتری ادامه دادند.

در پناهگاه وسایل امانی تحویل گرفته شد و پس از استراحتی کوتاه و خواندن نماز به سمت گنجنامه حرکت کردیم. مسیر هایی که در شب پیموده بودیم به وضوح نمایان شده بودند و تصور حرکت دیشب را در ذهن ها میسر می کردند.

ساعت ۱۳ به گنج نامه رسیدیم و بعد از تعویض لباس، تعدادی از بچه ها رفتند تا کنار آبشار زیبای گنجنامه که حالا به مجموعه ای از قندیل های عظیم و جالب تبدیل شده بود و همچنین کتیبه های گنجنامه که گوشه ای از تاریخ متمدنانه و عادلانه نیاکان ما را در خود داشت، تصاویری به یادگار بگیرند.

بالاخره در ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه به سمت شهر و دیارمان به راه افتادیم. در راه نهاری که حالا حکم عصرانه داشت، با همان صفا و صمیمیت گذشته صرف شد و بعد از اون هم جلسه انتقادات و پیشنهادات و در آخر هم ساعت ۱۷:۴۵ دقیقه، قم ...

یکی یکی از هم خداحافظی کردیم، دوستان تهرانی رو هم به رسم ایرانی بوسیدیم، خدا را از بابت سلامتی و موفقیت در برنامه سپاس گفتیم و دعا کردیم عمر و سلامتی باشد تا باری دیگر در آینده ای نزدیک بتوانیم در کنار هم باشیم و در صفای یاران خاطره ای دگر رقم زنیم.          پایان ...

( با سپاس فراوان از همنورد گرامی خانم ارژنگ بابت ثبت و نگاشت دقایق و وقایع )

 نویسنده : محمد زینلی پور

***ـــ***ـــ***ـــ***ـــ***ـــ***ـــ***

گزارش دوم به روایت : خانم آرزو ( صید قزل آلا در مدرسه )

  • نمي دونم از استرسِ هستش‌ يا از گرسنگي ِ كلّ ِ يوم ِ چهارشنبه، كه شبش يه خروار (خروار ها!) سر درد دارم. به خودم تلقين مي كنم كه خوبم، اما نيستم! با همون سر دردِ كذايي كوله‌ي عقشوليم رو جمع مي كنم و آخرين توصيه‌هاي مسئول تداركات اسبقِ گروه! رو در مورد وسايلي كه بايد ببرم، مي شنوم و بهشون عمل مي كنم. ليلا يه كوله‌ي خوشگلِ آبي ِ "از من بيشتر دل مي برد" خريده كه هم من براش كلي ذوق دارم، هم خودش. هي هي تا 12 شب با هم وسايلمون رو چك مي كنيم تا خيالمون راحت بشه كه چيزي رو جا نميگذاريم.
  • قراره كه پنج شنبه ساعت يازده با گروه كوهنوردي وتوس قُم بريم براي فتح قلّه‌ي الوند؛ پس بايد بريم قُم. و خداوند بسي بهمون لطف مي كنه و دوست خانِ وبلاگي من هم تصميم ميگيرن كه براي اين صعود بيان. اين جوري ميشه كه ما چهار نفر، يعني من و ليلا و ابراهيم و شاهين ، ساعت حدوداً 8:30 صبح پنج شنبه است كه سوار ماشين آقاي صالحي ميشيم و اين تازه كمترين زحمتي هستش كه به ايشون ميديم.
  • هنوز از تهران خارج نشديم كه يه جا راه رو اشتباهي ميريم و يه جايي هم من راه رو اشتباهي نشون ميدم و كلي دور ِ خودمون مي چرخيم. چه شود!!!
  • توي راهِ تهران-قم هنوز سر درد دارم... تموم نميشه بي معرفت! بي خيال... با همون سر دردِ كذايي هم كلي حرف مي زنيم و حرف مي زنيم و حرف مي زنييييييييييييم تا اينكه قبل از ساعت 11مي رسيم به قُم. اينجاست كه آقاي صالحي دومين سورپرايزشون رو نشون ميدن: يك ظرف پر از خرمالو! و جيغ‌هاي ultra بنفش ِ من رو به سمع و نظر همگان مي رسونن.
  • بعد از ميدانِ 72 تن ِ قُم، دوست خانِ خيليييييييييييي... هم تشريف ميارن و ما رو به محل ِِ ميني بوس‌ ِ گروه هدايت مي كنن (هدايت ها! اصلاً هم راهي رو اشتباهي نميرن، اصلاً هم از ترافيكِ شديد نمي برنمون، اصلاً هم با ماشين ِِغير ِ رينگ اسپرتشون پُز نميان، اصلاً هم با نيومدنشون براي صعود دلمون رو نمي سوزونن، اصلاً هم... به افتخارشون كفِ نا مرتب!)
  • با اعضاي گروه وتوس گمونم سر جمع يازده نفر هستيم كه سوار ميني بوس ميشيم و پيش به سوي همدان. براي صرفه جويي در زمان، ناهار رو هم در حالِ حركت توي ميني بوس مي خوريم. هوا تاريك شده (و دردِ كذايي از سرم دست برداشته) كه ميرسيم پاي كوه و آماده ميشم براي حركت به سمتِ پناهگاه. عقب دار و جلو دار مشخص ميشن. بسم الله ميگيم و كوله هامون رو ميندازيم روي دوشمون و هِد لايت ها رو روشن مي كنيم و صدا، نور، دوربين زومه؟ آره زومه... و حركت!
  • آخ آخ! بدنِ من متخصص ِ پيدا كردنِ دردهاي خاص (خاص ها!) در مواقع ِ صعود هستش. فك كن! تقريباً نزديكي هاي پناهگاه دردي شبيه دردِ آپانديس جونم رو به لبم مي رسونه. درد رو بي خيال! فقط به اين فكر مي كنم اگه واقعاًي دردِ آپانديس باشه، تا چند وقت بعد از عملش نمي تونم بيام كوه. اماااااااااااااااا... نگران نباشيد. درد آپانديس نبود. شايد از تُند رفتن بود، شايدم از اين بود كه به جاي نفس كشيدن با بيني، از دهانم نفس كشيده بودم. در هر حال كه خدا رو شكر به سلامتي رسيديم پناهگاه.
  • جاي خيلي خوبي هستش اين پناهگاه؛ با اينكه آبِ لوله كشي هاي پاي كوه يخ زده اما اينجا آب جاري هستش، جاري بودني! تازه‌شم بخاري هم داره كه كلي كيف ميده نزديك شدن بهش.
  • بعد از رسيدن، نسكافه‌ي بدل از شيريني ِ تولدِ خانم ارژنگ رو مي خوريم (اووه اووه! تولدت مبارك!) و بعدش هم شام كه كاملاً مزيّن به سليقه‌ي بسيار‌ ِ آقاي صالحي هستش و باز هم سورپرايزمون كردن.
  • آخِي! طفلك ابراهيم! فك كن... كلي پول بابت غذا بدي و بعد مجبور بشي در حالي بخوريش كه n گرم كره توش هستش...آخِي! طفلك ابراهيم! دلم براش كباب خواست.
  • قرار ميشه كه كوله‌مون رو براي صعودِ فردا صبح سبك كنيم و يك مقدار از وسايلمون رو بگذاريم توي پناهگاه بمونه. براي خوابيدن هم اونقدر جامون گرم و نرمه كه نگو (راست ميگم به جانِ خودم!) هزينه‌ي خوابگاه براي خانم‌ها نفري هزار تومان هستش كه انصافاً مي ارزه براي خوابيدن كنار بخاري و روي تخت. تازه‌شم آي كِيف ميده كه با وجودِ ملحفه‌هايي كه آورده‌ام مجبور به باز كردن كيسه خواب نميشم، آي كِيف ميده!
  • صبح كه ميشه باز هم دچار سورپرايز زدگي! از جانب آقاي صالحي ميشيم و به حليم ِ همداني ميهمان (حذفِ فعل اينبار به قرينه‌ي راستكي!) بعدش هم تندي وسايلمون رو جمع مي كنيم و براي حركت به سمت قلّه آماده ميشيم.
  • ... (كنجكاوي نكنيد پليز! اين قسمت رو عمراً تعريف كنم؛ به جونِ بچه‌ام!)
  • گمونم به تخت نادر مي رسيم كه بهمون اعلام مي كنن مسير صعودمون به قلّه‌ي الوند، كه بلندترين قله‌ي رشته كوهِ الوند هستش، خيلي يخ زده است و امكان خطر وجود داره و روي قله هم باد شديدي هستش و زمين هم كجه! و اينا. مجبور به تراورس* ميشيم و پيش به سوي قلّه‌ي "كلاغ لان". ارتفاع الوند 3584 متر و كلاغ لان 3480 متر هستش و حالا صد متر خيلي هم توفير نداره مثلاً. سر راه باز هم يه پناهگاه هست كه ميريم تا كمي گرم بشيم و خوراكي بخوريم و بعد دوباره راه مي افتيم. سوز خيلي شديدي هستش و دستهام رو براي چند ثانيه كه از دستكش در ميارم از سرما مي سوزه و گز گز مي كنه و گرم شدنش توي دستكش كلي طول ميكشه. اما خدا رو شكر آفتاب در آسمان آبي ازمون كلي دل مي برد و هوا عاليه.
  • ميرسيم به سه چهار متريِ قله كه سرود "اي ايران" به صورت دسته جمعي قرائت ميشه و اين يعني اينكه قيدِ رفتن روي خودِ قله رو بزنيد و آي دردمون مياد؛ آآآآآآآآآآآآآآآآآي! البت مسير رسيدن به قله يه جورايي باقالي رفتن روي سنگ ها هستش و به خاطر احتمال يخ زده بودن سنگ‌ها، برنامه‌ي صعود همين جا به پايان ميرسه. بازم كلي عكس ميگيريم و دوباره بر ميگرديم پايين. (آخه اين چه وضعشه! خُب اينهمه ميريم بالا، نميشه همون جا بمونيم؟! واقعاً كه!)
  • جالبه كه اصلاً نيازي به استفاده از يخ شكن نميشه و خيلي هم خوب مياييم پايين. فقط يه دو سه چهار پنج شش ... باري كوهِ من قبول ميشه و مي خورم زمين و جاتون خالي، آي مي خنديم! نمي دونم اين جور موقع‌ها دوربين آقاي ابراهيم چرا كار نميكنه.
  • خيليييييييييييي منظره‌ها قشنگن. چشمه‌هاي يخ زده‌ي الوند هم هستن كه يخ‌هاي قطوري دارن و از زيرشون صداي آب مياد و آدم رو حسابي رويايي ميكنه. "حوض نبي" و "چشمه تخت نادر" از مشهورترين چشمه‌هاي اونجا هستن.
  • بر مي گرديم پناهگاهِ اولي و وسايلمون رو بر مي داريم و ساعت حدوداي 3 بعد از ظهر جمعه است كه مي رسيم پاي كوه و بچه‌ها ميرن براي ديدن گنجنامه و عكس گرفتن و اينا. بعدش هم راه مي افتيم و بر مي گرديم و اول مياييم قُم و با وتوسي‌هاي دوست داشتني بدرود مي كنيم و سپس! سوار ماشين آقاي صالحي ميشيم و بدون مواجهه با ترافيكِ اتوبان، ساعت 9:30 به تهران مي رسيم و اين بود انشاي من!

    نویسنده : آرزو ( صید قزل آلا در مدرسه )

    ***ـــ***ـــ***ـــ***ـــ***ـــ***ـــ***

    تصاویر برنامه :

    دریافت تمامی تصاویر زیر در یک فایل فشرده : دانلود فایل زیپ (لینک غیر مستقیم)

    VetousGallery_KalaghLaneh-080.JPG
    [...] ry_KalaghLaneh-080.JPG
    45 KB
    VetousGallery_KalaghLaneh-013.jpg
    [...] ry_KalaghLaneh-013.jpg
    61 KB
    VetousGallery_KalaghLaneh-105.JPG
    [...] ry_KalaghLaneh-105.JPG
    75 KB

    VetousGallery_KalaghLaneh-086.JPG
    [...] ry_KalaghLaneh-086.JPG
    58 KB
    VetousGallery_KalaghLaneh-094.JPG
    [...] ry_KalaghLaneh-094.JPG
    76 KB
    VetousGallery_KalaghLaneh-099.JPG
    [...] ry_KalaghLaneh-099.JPG
    61 KB

    VetousGallery_KalaghLaneh-082.JPG
    [...] ry_KalaghLaneh-082.JPG
    45 KB
    VetousGallery_KalaghLaneh-028.jpg
    [...] ry_KalaghLaneh-028.jpg
    59 KB

    VetousGallery_KalaghLaneh-098.JPG
    [...] ry_KalaghLaneh-098.JPG
    62 KB
    VetousGallery_KalaghLaneh-096.JPG
    [...] ry_KalaghLaneh-096.JPG
    66 KB

    VetousGallery_KalaghLaneh-092.JPG
    [...] ry_KalaghLaneh-092.JPG
    80 KB
    VetousGallery_KalaghLaneh-044.jpg
    [...] ry_KalaghLaneh-044.jpg
    50 KB

     

    VetousGallery_KalaghLaneh-100.JPG
    [...] ry_KalaghLaneh-100.JPG
    60 KB
    VetousGallery_KalaghLaneh-059.jpg
    [...] ry_KalaghLaneh-059.jpg
    62 KB

  • نگاشته شده توسط محمود مدادی _ روابط عمومی  | لینک ثابت |